آناشید

رمان آناشید ، نویسنده : Nastaran A.N

رمان آناشید

مچ دستمو بردم بالا و ساعت سفیدمو نگاه کردم. ساعت ده بود.اون دوتا دختروپسره که باهم گره خورده بودن هنوزم داشتن می رقصیدن.
داشتم دقیقا پسره رو نگاه می کردم که یکدفعه دختره از پسره جداشدو شروع کرد به رقصیدن.اونم چی… ر*ق*ص میله.
رقصش فوق العاده جذاب بود ، اما برای امشب مناسب نبود. شبیه دخترای خرابی که توی مهمونیا و کاباره های آمریکا می رقصیدن بود.
لباسشم مثله همونا کوتاه بود. دنباله پسره گشتم که ببینم عکس العملش جلوی اون همه آدم چیه ،که خشکم زد.دقیق تر نگاه کردم.
اشتباه نمی کردم. مهران بود! مهرانو یه دختره این شکلی؟ اونم توی اون لحظه و موقعیت؟

کمی فکر کردم. من چرا تعجب کرده بودم؟ از مهران بعید نبود.گوهرجون گفته بود که شبا رو توی اون جاها صبح می کرده.از دور مهرادو اومد طرفمو گفت:

– آنا پاشو بریم.

– ها؟ کجا؟

– از این جا بریم

– چرا؟

– یکی اینجاست که نمی خوام بدونه من اونو دیدم.

– کی ؟ یعنی چی؟

آهی کشیدو گفت:

– مهران اینجاست. بایه دختره که نمی خواد ما بدونیم که هنوز با اون دختره هست.

– منم دیده بودمش. اما فکر کردم مهم نیست.

– خب . بریم دیگه

– نمی تونم. پرستو یه کارایی کرده. باید مراقبش باشم.

– چی کار؟

– می خواد بایه پسره رفیق شه و یه امشبو باهاش برقصه.

– این که ناراحتی نداره.

– مهراد. من می گم شاید مست باشه. امشب اولین بار بود که پرستو نوشیدنی غیر مجاز خورد.

– چقدر خورد؟

– جلوی من که فقط یه قلپ.

– فقط آدمای کم ظرفیت با یه قلپ مست می شن. بیا بریم.

دستشو ول کردمو گفتم:

– تو که پرستو رو نمی شناسی. اونم ازون دسته از آدماس.

دقایقی با کلافگی تو صورتم نگاه کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و جواب داد :

– باشه. نیم ساعت وقت داریم که بهش بگیو ببریمش خونه.

– قبول. ممنون مهراد. مهران سرش گرمه. مارو نمی بینه.

******************
درد پاهامو فراموش کردم و با همه توانم ، از کنار سالن ر*ق*ص رد شدم.باید پرستو رو پیدا میکردم.
اطرافو گشتم اما دختری با لباس کوتاه قرمز و ساپورت پیدا نکردم. رفتم جلو تر و دیدم پرستو کنار میز و بساطه دی جی و ارکستر داره می رقصه.
خوب که نگاه کردم دیدم ؛ باهم دارن می رن یه جایی.پرستو مثله آدمای شنگول دنباله پسره راه می رفت. شکی درش نبود که مست شده !
ای وای .. باید دنبالشون می رفتمو پرستو رو می آوردم. دنبالشون رفتم. با خودم فکر کردم که اگه پرستو خیلی مست باشه و من ازش بخوام که بریم ؛
صد درصد عصبی میشه و دادوهوار می کنه. برای همین تا یه جای خلوت دنبالشون رفتم. رفتن طبقه بالا. اونجا دیگه خیلی خلوت بود.
یه تالار بزرگ و دراز بود.حالا همه جا روشن شده بود. الان وقتش بود که فضولی دست از سرم برداره و ببینم پسره ای که آشنا بودو مورد قبوله پرستو، کیه.
رفتم جلوتر. یهو پسره توی یه حرکت ناگهانی پرستو رو سمته دیوار هل دادو با دست جلوی دهنشو گرفت. شوکه شدن باعث شده بود نتونم کاری بکنم.
پرستو که خواست از ترس جیغ بکشه اما جلوی دهنشو گرفته بود فقط گریه می کرد. منم ترسیده بودم. به خودم اومدم.رفتم جلو و گفتم:

– عوضی بکش کنار.

پسره سرشو برگردوند. شاهرخ ؟ تعجب کردم.گفتم:

– تو خجالت نمی کشی؟ می خواستی یکی از آشنا هارو ببری توی یکی ازین اتاقا و کارشو بسازی؟ برو گمشو و دسته کثیفتو ازش بکش.

پرستو رو ول کردو گفت:

– به خودم مربوطه که کیو انتخاب می کنم. اما…

داشت با قدم های آهسته بهم نزدیک می شد. ادامه داد:

– نکنه که شما حسودیت شده. بهت گفته بودم که بیا و به امشب فکر کن. من ازهمون اول دلم پیشه تو اندامه کشیده ات بود.

مورمورم شد. پرستو همون جا ایستاده بودو زمینو نگاه می کرد.
دلم خواست هرچی از دهنم درمیاد بهش بگم اما اگه سگ گازت بگیره تو هم گازش می گیری؟گفتم:

– پرستو. بریم.

شاهرخ اومد نزدیکم و گفت:

– ناز هم می کشم.

– غلط می کنی.

صبر کردم که کاملا بیاد کنارمو همین که اومد پامو آوردم بالا و زدم به ساقه پاش. گفتم:

– از اول بهت گفته بودم که گمشو اونور.

ابروهاش درهم رفت. هلش دادمو به سرعت از کنارش رد شدم. در واقع از هیکلش ترسیده بودم ، اما نشون نمی دادم.
دست پرستو رو گرفتمو کشیدمش. همونجا ایستاده بود. انگار منتظرمون بود. دلم شوره مهرادو می زد. از اینم می ترسیدم.
چه غلطی باید می کردم؟ داشتیم از کنارش رد می شدیم که بهمون حمله کردو پرستو رو هل داد.
پرستو خورد به دیوارو شاهرخ منو چسبوند به دیوارو گلومو فشار داد. داشتم خفه می شدم اما دستمو پشت هم و به طوره مکرر می زدم تو سرش.
اما پوست کلفت تر از اینا بود.از بوی دهنشو کاراش فهمیدم که اونم بس که خورده مست شده. داشتم از هوش می رفتم.
پرستو شروع کرد به جیغ کشیدن. شاهرخ داد زد:

– خفه شو وگرنه می کشمش.

پرستوئه خر ساکت شد. انگار خیلی ازش می ترسید. ولی نمی دونست شاهرخ الانم داره همین کارو می کنه.
از گوشه چشمم اشکی خارج شد که باعث شد لبخنده وحشیانه ای بزنه. دیگه دستام جون نداشتن.
همه جا داشت تار می شد که ولم کردو افتادم رو زمین.گلومو گرفتمو شروع کردم به سرفه کردن. خون رو توی دهنم حس می کردم.
داشت بلندم می کرد که پرستو پرید طرفشو توی صورتو موهاشو چنگ کشید. اگه جون داشتم می گفتم که بره و کیانو صدا کنه.
حداقل کیان توی این شرایط می تونست آروم باشه اما مهراد داد می زدو می بستش به باده کتک. شاهرخ ول کنه ماجرا نبود.
پرستو هم آدمی بود که تا حقشو نمی گرفت آروم نمی شد.چنگ زدن روی صورت شاهرخ رو حقه خودش می دونست.
شاهرخ پرستو رو انداخت رو زمینو اومد سمته من:

– حالا هر دوتون نمی تونین ازم فرار کنین.

داشتم بلند می شدم که یقه لباسمو گرفتو با خودش به طرفه اتاقی که ته سالن بود کشید. پرستو اینبار جیغ زد.
پاهاشو گرفتمو با مشتو چنگ افتادم به جونش. حاضر بودم هر کاری کنم که داخله اون اتاق نرم. بلند شدمو توی سینه اش مشت کوبیدم. رفت عقب.
دویدم طرفشو بازوشو گرفتمو چرخوندم. نخواستم کاری کنم دستش بشکنه اما در رفت. یه لحظه از کارم پشیمون شدم.چون صدای در رفتن استخونش
و داد خودش رو از درد شنیدم. لعنتی ، اینقدر صدای آهنگ زیاد بود که کسی نمی فهمید چه بلایی داره سر ما میاد.
ولی من تسلیم نمیشم. اضطراب و ترسمو کنار زدم و محکم تر زدم. نمی خواستم بلایی سرش بیاد اما ازین فکر پشیمون شدم.
چون آسیب اصلا جدی نبودو شاهرخ وحشی تر از همیشه رفت سمت پرستو.حالا که زورش به من نمی رسید ،می خواست پرستو رو اذیت کنه
تا من ناراحتی بکشم.شاهرخ حالا منو ول کرده بودو داشت می رفت سمته پرستو. باید چی کار می کردم؟
اگه می رفتم سمتشو می زدمش دوباره همون آش میشدو همون کاسه. نمی خواستم مهراد هیچی بفهمه. پس نباید زخمی می شدم.
باید یه کاری می کردم. فکری به ذهنم رسید. خطرناک بود اما به درد می خورد. دور خیز کردم. شاهرخ پشتش به من بودو داشت پرستو بلند می کرد.
بغضم گرفت. دلم برای خودم سوخت. من آغوش گرم و امن مهراد و میخواستم. وضعیتم باید اینجوری می شد؟ لعنت به تو پرستو.
بهشون نگاه کردم تا از وضعیت پرستو با خبر بشم که یکدفعه خون جلوی چشممو گرفت. درست می دیدم؟ شاهرخ داشت پرستو رو …
از یه آدم مست بعید نبود.وقتش بود نقشمو اجرا کنم. با شدت و بیشترین سرعتی که تونستم دویدم طرفشون.
می خواستم به شاهرخ که رسیدم تمام زورمو بزارم تو پامو بکوبم تو کمرش. کاری که از خدا می خواستمو حالا خودم انجام می دادم.
به شاهرخ نزدیک بودم که کسی از پله ها اومد بالا و داد زد:

– پرستو؟ برواونور کثافته بیشعور. حیوون صفته لاشی.

خیالم راحت شد. ایستادمو دیدم کیارشه. کیارش هم کمی از کیان نداشت.شاهرخو مثه یه حیوون پرت کرد اونور. حالا نزن کی بزن.
نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. انواعه فحش های رکیک از دهن کیارش خارج می شد و شاهرخ دیگه زیره مشت های کیارش مقاومت نمی کرد.
معلوم بود که اینارو حقه خودش می دونست. حالا دیگه مست نبود.دویدم و پرستو رو که داشت از گریه خفه می شد و خودش رو جمع
کرده بودو گرفتم تو بغلم. گفتم:

– هیــــــس… هیـــــــــــس. آروم تر عزیزم. هیچی نشده. تموم شد گلم. دیگه تموم شد. کیارش حسابشو رسید.

لباسشو تو تنش مرتبو صاف کردم. نمی خواستم کس دیگه ای چیزی بفهمه. زیر گوشش گفتم:

– پرستو ، عزیزم. نمی خوام کسی راجع به اینا چیزی بفهمه. کمکت می کنم که بلند بشی.

سرشو تکون داد. موهاشو بردم عقبو با دستمال صورتشو پاک کردم. کیارش با عصبانیت اومد طرفمون.پشت دستاش رد خون شاهرخ مونده بود.
رفتم پیشش و گفتم:

– توروخدا آروم باش. تموم شد. هیچیم نشده. تو دیگه نترسونش.

کیارش سرشو تکون دادو با قدم های آهسته رفت کناره پرستو. دستشو برد جلو و خواست بزاره رویه سره پرستو اما پرستو خودشو کشید عقب.
حق داشت. دیگه از هر مردی می ترسید.کیارش چیز هایی زیر گوش پرستو زمزمه کرد که باعث شد پرستو آروم بشه.
رفتم نزدیک تر تا کمک کنم پرستو بلند شه که صدای کیارش رو شنیدم:

– از همون اول دوستت داشتم اما جرئت ابراز رو ازم می گرفتی.امشب می خواستم باهات برقصم اما یهو غیب شدی.
در به در دنبالت گشتم خانومی. لطفا پاشو و بگو که خوبی.

امشب عجبات مبشنیدم.پرستو رو بلند کردم. ریمل و خط چشمش صورتشو سیاه کرده بود. لبخند تلخی زد و گفت:

– من خوبم.

همون طور که بهم تکیه کرده و من از درد پاهام زجر میکشیدم ولی چیزی نمی گفتم. سرمو چرخوندم و شاهرخ رو روی زمین دیدم.
به دیوار تکیه داده بود و دستاشو روی صورتش گرفته بود. ولی بازم تو اون تاریکی تونستم رد خون رو روی صورت و پیراهنش ببینم. دمت گرم کیارش!گفتم:

– کیارش نگران نباش. خواهش می کنم به کسی چیزی نگو و کیف منو بیار دستشویی خانوما

کیارش سرشو تکون دادو به سرعت از پله ها رفت پایین. پرستو بهم نگاه کردو آروم خندید. اما من خندم نمی گرفت.
شایدم لبخند پرستو از سر دلسوزی بود. یا داشت جلوی گریه اشو می گرفت. داشتیم میومدیم پایین که برسام با عجله و یه تیپ باکلاسِ کراوات زده اومد بالا. بی توجه به پرستو از کنارمون رد شد و گفت:
– شاهرخو ندیدی؟ معلوم نیست کجاست
تازه متوجه پرستو شد. ترسیدو گفت:
– پرستو خانوم چی شده؟
گفتم:
– برو به شاهرخ بگو
– یعنی چی؟
به پشتمون ، یعنی همونجایی شاهرخ افتاده بودو زمینو نگاه می کرد اشاره کردم.
برسام که دی جی و بهترین دوستشو تو این وضعیت می دید، شوکه شد.گفت:
– مگه چه غلطی کرده؟
– از خودش بپرس که نزدیک بود سره ما چه بلایی بیاره.بهش بگو اگه یه باره دیگه این غلطو تکرار کنه اینبار مهراد میفته رو سرشو زنده اش نمی زاره.
با چشمای از حدقه بیرون زده و من من کنون گفت:
– مـ .. ن مـ .. ن نمی دونم باید چی بگم. تنها چیزی که می تونم بگم اینه که حتما زیاد خورده. و…و.. خدا.. خدا رو شکر که شما سالمین.
– خداروشکر که کیارش این طرفا بود.فقط به جای پشیمونی بهش بگین که نمی خوام کسی ازین جریان چیزی بفهمه.
برسام سرشو تکون داد.انگار وا رفته بود. دلم براش سوخت. رفتم طرفشو آروم گفتم:
– نمی خواستیم شبتونو خراب کنیم ولی یکی دیگه از سره بی حواسی مارو کشید وسط.
امیدوارم زندگی خوش و آرومی رو کناره کسی که دوستش دارید داشته باشید.
پرستو به من چسبیده بود و از برسام دور تر ایستاده بود. جلوی مردها احساس خطر می کرد. دلم می خواست گریه کنم ، ولی نباید گریه می کردم.
باید مشکل هارو حل می کردم.اما پرستو بی توجه به هیچی گریه می کرد. نتونستم جلوی گریه اشو بگیرم پس اونو پشتم قایم کردم.
هنوزم سالن تاریک بود. همه مشغول رقصیدن و خوردن بودن. رفتیم تو دستشویی. شانس آوردیم دستشویی خالی بود.
پرستو همین که شرایط رو مناسب دید پرید تو بغلم. دستامو گذاشتم دوره گردنو سرش.به موهاش دست کشیدم.گفت:
– چطور می تونی؟ چطور می تونی تو این شرایط محکم باشی؟ ای کاش منم سرسختیه تورو داشتم. ازت ممنونم. اگه تو نبودی معلوم نبود
چی می شد.آنا خیلی دوستت دارم
– پرستو. سخت نگیر عزیزم. شخصیت تو اینجوریه. اگه گریه نکنی اذیت می شی. ولی من اگه پیشه بقیه گریه کنم اذیت می شم.
به اینا فکر نکن مهم اینه که الان اینجا ایستادی.
پرستو از بغلم اومد بیرونو سرشو پشت هم تکون داد. کسی به در دستشویی زد. بازش کردم. کیارشو مهراد پشته در بودن. مهراد یجوری نگاه می کرد.
تنم لرزید. ای خدا این اینجا چی کار می کرد؟ کیارش گفت:
– اینم کیفت. خواستم بیارم ولی مهراد گیر داد. مجبور شدم.
مهراد با عصبانیت گفت:
– چی شده؟
– بعدا بهت می گم.
– الان بگو.
– پرستو مشکل داره.
– چی شده؟
پرستو منو هل دادو خودش کنار در ایستاد. مهراد چشمش گرد شد.معلوم بود فکرش کجا رفته.پرستو چشمشو پاک کردو گفت:
– نمی خواستم مزاحمه آنا بشم…
گفتم:
– پرستو.. منظور مهراد اینا نیست.
ادامه داد:
– دوست پسره قبلیم بهم زنگ زدو یه چیزایی گفت که با حرفای آنا دیگه برام مهم نیستن.
پرستو داشت جریانه دوساله قبلو می گفت. همچین اتفاقی براش افتاده بود. اون بارم اندازه الان گریه کرده بود.
اما الان شاید وقتی رفت خونه از هق هق نفسش بگیره.مهراد ناراحت شد. گفت:
– کاری از دسته من بر میاد؟ هر کاری انجام می دم.
گفتم:
– نه نه.. نیاز نیست. فقط از طرفه ما با همه خداحافظی کنو ماشینو بیار جلو.
– باشه
پرستو رفت داخل دستشویی.کیارش هم رفت. مهراد صدام کرد. اومدم نزدیکشو زیره گوشم گفت:
– از طرفه من از پرستو عذر خواهی کن. بعدا خودم بهش زنگ می زنم.
سرمو تکون دادم. ادامه داد:
– ببخش که اینجوری حرف زدم. ازم ناراحت شدی؟
گفتم:
– نه. منم اگه ببینم زنی داره وسایله تورو برمی داره این جوری میکنم. ولی جلوی همه باهات بد حرف نمی زنم.خودم
با کمربند حسابتو می رسم.
خندید و گونه امو بوسید:
– خانومی بخدا.
خندیدم. رفتم داخل دستشویی و درشو بستم. باید صورته پرستورو پاک می کردیمو پف چشماشو می خوابوندیم.

********************
مهراد رو تختش خواب بود. سه ساعتی می شد که بیدار بودم و از اتاقم رفته بودم تو اتاق مهراد.
کنار تختش روی صندلی نشسته بودمو منتظر بودم که بیدار شه.فقط چهار ساعت خوابیده بودم. فکر های دیشب نمی ذاشت که بخوابم.
الانم فکرا دست از سرم بر نمی داشت.پرستو چیکار می کرد؟ سعی کردم به نکات مثبت نگاه کنم. کیانو عسل چی کار می کردن؟
از تصورش ، لبخند کوچیکی روی صورتم شکل گرفت.
– تبسم های شیرین تورا با ب*و*س*ه خواهم چید.
عاشق این تیکه شعر مهراد بودم اما الان مثلا قهر بودم. گفتم:
– این شعر تکراری شده. عوضش کن مهراد
از جاش بلند شدو روی تختش نشست.گفت:
– می دونم ازین شعر هیچ وقت بدت نمیاد.پس می گم
” تورا در بازوان خویش می بینم. برایت شعر خواهم خواند.
برایم شعر خواهی خواند. قناری ها سرود صبح می خوانند.”

لبامو جمع کردمو به هم فشار دادم:
– نچ. دوست ندارم.
– پس چی،خانومه خوبم؟
جوابی ندادم. همونجوری داشتم روبه رومو نگاه می کردم.گفت:
– پس عمل می کنم.
ترسیدم. می خواست چی کار کنه؟ بلند شدو توی یه حرکت غیره منتظره منو تو بغل گرفتو دستاشو دورم حلقه کرد. راهه نجاتی نداشتم.
بازو هاش قوی تر از اونی بود که فکر می کردم.با لذت و خواهش نگاهم می کرد.گفتم:
– باشه.باشه. بخشیدمت.فقط ولم کن
– واقعا منو بخشیدی؟
– واقعا بخشیدمت. ولم کن دیگه. له شدم
خندید. گفت:
– نمی خوام. تازه می خوام فشارت بدم
گفتم:- دیشب مهران چهار صبح اومد خونه.
– حتما داشته خوش می گذرونده.
– من نفهمیدم.چی شد؟ مهران چیو نمی خواد ما بدونیم؟
– داستان مهران پیچیده است..
– می خوام بدونم. بگـــــــــــــو
مهراد دستاشو برد بالا و گفت:
– باشه باشه. می گم. اول یکم پفک بده..
بسته پفک رو باز کردمو دستمو داخل بسته گذاشتمو یه دونه گذاشتم تو دهنش. یه مشت هم ریختم تو دهن خودم و برای یه قصه پیچیده آماده شدم.
نباید از مهراد انتظار می داشتم که برام مثله پرستو از الف تا واو داستانو با آب و تاب بگه پس زیاد به دلم صابون نزدم.مهراد گفت:
– وقتی مهران ایران بود، عاشق یه دختری شد…

با اشتیاق و تعجب گفتم:

– همین دختره؟

سرشو خیلی عادی تکون داد :

– آره… داشتم می گفتم ، بابا اصلا قبول نکرد که با هم باشن. چون دختره این شکلی بود و به ما نمی خورد اما مهران عاشق شده بود.
بابا هم گفت که اگه ادامه بده از ارث محرومش می کنه.

با شور و اشتیاق گفتم:

– خب خب. بعدش چی شد؟

مهراد چشمکی زد و با جدیت گفت:

– جونم برات بگه دختر قشنگم ، که ما همه فکر می کردیم تو این چندسال مهرشون از دل هم رفته اما تازه فهمیدم تو این چندسال
رابطه شون باهم قطع نشده که هیچ ، دختره رفته اونور و باهم برگشتن. حالا هم مهران نمی خواد ما بدونیم که هنوزم با اون دختره اس.

با سر تایید کردمو به فکر فرو رفتم.

******************

برای صبحانه رفتیم پایین.پدر جون رفته بود سر کار و قرار بود مهراد و مهرانم بعدش برن شرکت.
مهران با قیافه ای خواب آلود نشست سره میز. اخماش توهم بود.گوهرجون گفت:

– پسرم مگه مجبوری تا صبح بیدار بمونی؟

– دیشب بعد دوسال تو ایران خوابیدم.ارزشش رو داشت…

تو ذهنم داشتم به این فکر می کردم که جای ایران می شد اسمه چه دخترایی رو گذاشت. خندم گرفت. مهران با اخم بزرگی همه رو نگاه می کرد.

در اتاقو باز کردمو رفتم تو اتاق مهراد. گفت:

– ساعته ۱۲ همو می بینیم.

از یاد آوری این جمله از ناراحتی تقریبا جیغ کشیدم:

– یعنی… شـــــــــــیـــش ساعته دیگه؟

لبخند گرم و مهربونی زد:

– منم طاقت دوری ندارم ولی باید برای آینده مون کار کنم.

ساکت موندمو نگاهش کردم. گفت:

– امروز جایی نمی ری؟

کمی فکر کردم.ذهنم خیلی مشغول بود. احتیاج به استراحت داشتم. پس سریع گفتم:

– نه جایی نمی رم.

– باشه. خدافظ. مراقب خودت باش

گونه اشو بوسیدم و گفتم:

– تمام این ساعاتو به فکرتم تا برگردی.

سامسونتشو دستش گرفتو در اتاقو باز کرد. داشت می رفت بیرون که یکدفعه برگشتو منو بوسید.بهم لبخند زدو رفت.

*****************

کتابو گذاشته بودم روی سرمو داشت خوابم می برد که تلفن گوهرجون زنگ خورد. داشتم زَهر ترک میشدم.
گوهرجون که حوصله اش سر رفته بود با خوشحالی تلفن رو برداشتو مشغول صحبت با شهین جون شد.
با شادی و مثل بچه ها از اومدنه شوهر و پسرش حرف می زد! لبخندی روی لبم سبز شد. یهو یاده پرستو افتادم؛ یعنی الان چی کار می کرد؟
حتما همین که رفت خونه رفته حموم ، معمولا این کارو می کنن! اما کار به اون جاها نکشیده بود.
همین طور داشتم با خودم کلنجار می رفتم که حضور کسی رو بالای سرم حس کردم.

– به چی می خندی ورپریده؟

چشمامو باز کردم. گوهرجون بالای سرم ایستاده بود و با سیاست خنده داری نگام می کرد. مثلا الان پشت چشم نازک کرده بود!
خودشم می دونست ازین کارا بهش نمیاد، پس باهم خندیدیم!
سره جام صاف نشستمو گفتم:

– وای گوهرجون ، منو یاد ساله قبل انداختین.

– همین ماه بود؟

– اردیبهشت؟ نه بابا! چند ماه جلوتر بود.

– اوهوم. یادم اومد.

سرمو به دست مبل تکیه دادم. گوهرجون با نگرانی گفت:

– آناشید ، دخترم. از دیشب تاحالا یه جوری شدی. من می فهمم، بگو دخترم. تعریف کن چی شده. شاید تونستم کمکت کنم.

خسته بودم اما دلم پر بود. نیاز به حرف زدن داشتم. گوهرجون برام مثل مادر بود. کمی طول کشید اما جریان پرستو و شاهرخو تعریف کردم.
از اول تا آخرشو با همه نکات گفتم ، اما قضیه مهرانو نباید می گفتم. اون جارو سانسور کردمو گوهرجون با اضطراب گوش کرد. گفت:

– اون… چی بود اسمش؟ شاهرخ. باتو کاری نکرد؟

– نه. خداروشکر از خودم دفاع کردم. فقط قصدش بد بود. خداروشکر کیارش اومدو پرستورو نجات داد.

– به مهراد چیزی نمی گی؟

– نه. حالا که همه چی تموم شده.همه هم خوبیم. مهراد فقط بزرگش می کنه و شاهرخو می کشه. تا یه هفته هم عصبی می شه.
من نمی تونم عصبانیت مهرادو تحمل کنم.

گوهرجون با ناراحتی نگاهم کرد. بعد مدتی گفت:

– حق داری دخترم. مهراد به باباش رفته.البته حبیب تازگیا چون سنش رفته بالا عاقلانه تصمیم می گیره

منبع : نگاه دانلود

یک نظر بگذارید

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

6,628 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress