آناشید

رمان آناشید ، نویسنده : Nastaran A.N

رمان آناشید

مامان اومد طرفم. گونه امو بوسید. بدون هیچ حرفی فقط گریه می کرد.از گریه اش منم گریه ام گرفت.
بلاخره آروم شد و گفت:
– آنا ؟ خوبی؟ خیلی دل تنگت بودم دختر. دوباره برق چشماتو دیدم. بخند دخترم. دلم برای آتیش نگات تنگ شده بود.
از شادی و این همه محبت بعد از دوماه دوری از مامانم خندیدم.پرستو گفت:
– بیخود نیست اسمش آناشیده!
مهراد که تا اون موقع ساکت و آروم نشسته بود ، گفت:
– فکر کنم یعنی آتش و خورشید. مگه نه؟
پرستو مثل یه فیلسوف ادبیات ژست گرفت :
– آره.اما تو اینترنت دیدم نوشته بود “دختر آتش و خورشید ” معنی کاملش میشه: دختری
که مثله خورشید می درخشه و به دیگران گرما و روشنایی می بخشه.و مثله آتش. شر
و شور داره. به درد می خوره اما اگه مراقب نباشی دامنتو می سوزونه.
مهراد با چهره ناراحتش آهی کشید:
– دقیقا همین طوره.
و بعد جلوی چشمای متعجبم خندید ، خنده ای که انگار به حال خودش بود و فقط خودش جریانش رو میدونست.
زیر نوازش های مامان نگاهی به پرستو انداختم. چرا هیچکس خبری درست و حسابی از کیان نمیداد؟
مامان سوالمو از تو چشمام خوند و جواب داد: آنا؛ کیان حالش خوب میشه. فعلا دست و پاش تو گچه.
پرستو بلافاصله بعدش اضافه کرد:
– حالش خیلی بد بود، نمی تونست نفس بکشه. بهش شوک دادن.
مهراد با حالتی عصبانی پشت بندش به حرف اومد:
– پرستو خانم نگرانش نکنین. باید آروم باشه.

سرم باند پیچی شده بود. دستم هم درد می کرد. مهراد گفت میره برای ترخیص از دکترسوال کنه.
وقتی رفت مامان سریع گفت:
– چه پسر خوبیه این مهراد. عین پروانه دورت می چرخید. پسره گوهر خانومیه که پیشش کار می کنی؟
– آره
– ازین مادر همچین پسری بعید نیست.با دوست داداشت خیلی اصرار کردیم اما خودش رفت صندوق ،حساب کرد.میگه تقصیر منه.
اخم کردم. پرستو با هیجان گفت:
– آره. خاله راست میگه ، منم دیدم. خیلی گله!
خندم گرفت.مهراد اومد تو اتاق و گفت میتونیم بریم. گفتم: میخوام کیانو ببینم.
اخمای مامان رفت توهم. مهراد گفت:
– میریم اما الان نه ، فردا
با لجبازی گفتم: همین الان می خوام
با خشم نگام کرد. ترسیدم.یعنی در واقع لال شدم.می دونستم از رو نگرانی اینجوری میگه.آروم گفتم:
– خب،دلم میخواد
پرستو خندید :
– آقا مهراد به دخترکوچولومون کاری نداشته باشین. میترسه
خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم بهش چشم غره دادم. پرستو بلندم کرد و کمکم کرد پالتومو بپوشم.مهراد رو به مامان گفت:
– می خواین ببرمش خونه ما؟ چون اونجا امن تره دارم اینو میگم.شاید اونا هنوز اونجا باشن.
مامان مستاصل نگاهش میکرد. گفت :
– نه … بهتره که..
مهراد حرفشو قطع کرد:
– ببخشید حرفتونو قطع میکنم اما بازم میگم خونه خودتون خطرناکه. اگه میخواین آنارو ببرین که برای من فرقی نداره
و چیزی ازم کم نمیشه. ولی من فکر میکنم اینکه بیاد خونه ما بیشتر به صلاحشه
مامان دودل بود. از طرفی میدونم داشت به لحن تند مهراد فکر میکرد.مهراد اینبار انگار کمی از رفتارش ناراحت شده بود. چون گفت:
– اگه ناراحتتون کردم معذرت میخوام. واقعا قصد بدی نداشتم
سرشو انداخت پایین و به سرامیک سفید رنگ کف اتاق خیره شد.
– نه پسرم. به نظرم حق با توئه.. دل منم رضا نیست
مامان اومد طرفمو گونه امو ماچ کرد. گفت:
– اگه تونستم فردا بهت سر میزنم.
منم بوسش کردمو گفتم:
– مامان تو پات درد می کنه. نیا. من خوبم…
یهو سرم تیر کشید. دستمو گذاشتم روش و با تنگ کردن چشمام از درد ادامه دادم:
– فقط سرم…
مهراد نگاه عادیشو از روبه روش گرفت و با چشمایی پر از نگرانی نگاهم کرد:
– خوبی؟
– آره آره. سرم تیر می کشه.

پرستو گفت: اینا طبیعیه. من نمی گما دکتر می گه!
مهراد گفت: پس بریم. مادر، شماروهم می رسونم. بفرمایید.
پرستو کمکم کردو گفت: خاله زری نگران نباشین. من مراقبشم.
نشستیم تو ماشین مهراد.یاد حرفاش افتادم. گفت دوستم داره؟ نه نگفت. غرورش نمی ذاره.
مگه میشه؟ بعد 7 یا 8 ماه الان بهم گفت؟ اونم زمانی که فکر می کرد بیهوشم؟نه نگفت!
برای اعتراف کردن احساس آدم باید ، شجاعت داشته باشه و تو روی عشقش بگه. نه زمانی که طرفش بیهوشه
البته من بیهوش نبودما … بیدار بودم.محاله که گفته باشه. نگفت..
– کی چیو نگفت دخترم؟
اونقدر سریع چرخیدم سمت مامان که گردنم تیریک صدا کرد. فکرمو بلند گفته بودم.
توجه مهراد جلب شد. پرستو گفت: این زایده ذهن مغتوشه آناشیده جدی نگیرید.
مهراد و مامان خندیدن.گفتم:
– پرستو شانس آوردی جون تو تنم نیست ،وگرنه می زدمت.خیلی حرف زدی!
مظلوم شد :
– چشم من ساکت شدم.
خندیدم. مهراد مامانو رسوند. پرستو می خواست پیشم بمونه تا باهم بخندیم.. رسیدیم به خونه باغ.
پرستو دستمو گرفتو مهراد در شیشه ایه سالن رو باز کرد.هنوز چند قطره خون روی پارکت مونده بود.گوهر جون با
ظاهری آشفته نزدیکم شد:
– کجا بودی دختر؟دلم واست تنگ شد. سرت خوبه؟برو رو مبل دراز بکش.
پرستو سلام کردو اجازه خواست که پیشم بمونه. گوهر جونم قبول کرد.کمکم کرد باهم نشستیم رو مبل.گفتم:
– پرستو جان دستت درد نکنه. خودم میتونم راه برم. تعادل دارم.
پرستو شکلک در آورد و گفت:
– میدونم چه آدمی هستی. من میشناسمت یه دنده. نترس کسی حق نداره واست دلبسوزونه.
پشت بندش دوید سمته آشپز خونه و با یه لیوان آب برگشت. چه عجب. نمردیمو پرستو رو تو آشپز خونه دیدیم.
یه کم حرف زدیم و به پیشنهاده مهراد پرستو منو برد تو اتاقم. وقتی درو بست گفت:

– چرا ساکتی خره؟
متفکرانه گفتم:
– تو فکرم پرستو ،باید کمکم کنی.
– چه عجب،تو ام کمک می خوای؟تو خودت همه مشکلای ماها رو حل…
– پرستو یک دقیقه ساکت شو. قضیه مهراده!

با کلافگی گفتم :
– پرستو یک دقیقه ساکت شو. قضیه مهراده!
یهو ساکت شد و با چشمایی که از گشادی پلک نمیزدن گفت:
– مـــــهراد؟
انگشتمو گذاشتم رو بینیم و فشار دادم :
– هیــــــــس آروم. حتما باید اینو میگفتم ساکت بشی؟
با حیرت و هیجان گفت:
– آخه قضیه مهراده!
چشمامو براش تنگ کردم :
– پرستو؟
خندید :
– بگو دیگه! منتظرم
– زمانی که از پله ها افتادم. مهراد بهم گفت که دوسم داره.
بالش تختمو برداشت و پرت کرد طرفم :
– این که مشکل نیست خره
بادستام مهارش کردم و بدون توجه بهش ،گفتم:
– مهراد فکر می کرد من بیهوشم.
– تو مگه تو ذهن مهرادی؟ از کجا می دونی؟ شاید می دونسته..
حرفشو قطع کردم:
– پرستو،مشکل این جاست که باید بدونم دوستم داره یانه؟ یا این که هنوزم پای حرفش
هست یا می زنه زیرش.
پرستو از رو تخت بلند شد و گفت:
– خره. ده ساعت بیهوش بودی. دو ساعته به هوش اومدی. الان باید بهم بگی؟
– خب حواسم نبود.
چند دقیقه به یه گوشه خیره شد و حالت متفکری گرفت. منم مثل خنگا منتظر بودم حرف بزنه.
– یه راهی هست.
– چی؟
– راجع به عشق سه ماه پیشم بهت گفتم؟
– کی؟ چه ربطی داره بابا؟
– حمید رو میگم. تعریف کردم واست؟همونی که همیشه بهم گل میداد

چند لحظه مکث کردم.بعد گفتم:
– آها یادم اومد.همونی که سه ماه پیش از هم جدا شدین. خب؟
– همیشه حس می کردم دوستم نداره. ازش می پرسیدم و اون می گفت: دوستت دارم. من
می گفتم: از کجا بفهمم راست میگی؟ و اون می گفت: وقتی مردی زنیو دوست داره.
همیشه بهش فکر می کنه. همیشه مراقبشه. روش غیرت داره و حس می کنه اون زن
ماله اونه.بهش محبت می کنه و هرکاری می کنه که ناراحت نشه تا شادیشو ببینه.هر
وقت اینارو از مردی دیدی بدون دوستت داره.
به فکر فرو رفتم و گفتم:
– اوکی.همش هست.اما برای شاد کردنم؟ فکر نکنم!
– خنگه. اینو من خودم دیدم. زمانی که تو بیهوش بودی در به در دنبال کمک و کارای
کیان بود. وقتی تلاش می کنه تو غم نداشته باشی یعنی شادیتو میخواد دیگه.
نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت.خندم گرفتو گفتم:
– پرستو ؟ تو از کی اینقدر زرنگ شدی؟
پرستو خواست بزنه تو سرم اما دید سرم باند پیچیه، پس گفت:
– کجاتو بزنم نمیری بچه؟
بازم خندیدم. ادامه داد:
– ببین آنا، الان مسئله حل شده. یعنی مهراد دوستت داره. اینو حتی از نگاهش به تو هم
میشه فهمید.!
ظالمانه گفتم:
– پس چرا تو این هشت ماه چیزی نگفته؟
چونه اشو خاروند :
– شاید… شاید… ترسیده تو دوستش نداشته باشی و ردش کنی. یا غرورش رو با خاک
کوچه مساوی کنی.
سرمو تکون دادم.شاید، اینم بعید نیست.لعنت به اون غرور لعنتی. خندم گرفت. پرستو
توی اتاق از این طرف به اون طرف می رفت:

– والا… اینقدر که اخلاقت گنده. منم اگه بخوام باتو حرف بزنم دستو پام می لرزه چه
برسه که بخوام بهت پیشنهاد بدم.غروری که ندارمو له می کنی.
– چنان می زدم تو گوشت که دو دور دور خودت بچرخی . به من یشنهاد میدی بیشعور؟
پرستو دستاشو برد بالا و گفت:
– هوی… ایزی ..ایزی..آروم باش. چقدر تند میری!مگه من بهت پیشنهاد دادی؟
– نه. منم گفتم اگه می دادی.
دوباره اخمامون رفت تو هم و جدی شدیم.پرستو گفت:
– ببین. مسئله اینجاست که تو دوسش داری یانه؟
ساکت شدم. دوسش داشتم؟نداشتم؟
پرستو گفت: سوال سختی پرسیدم؟
– حرف بزار فکر کنم
– آناشید خانوم. عشق فکر کردن نداره.بگو ببینم. وقتی پیشته حس خوبی بهت دست
میده؟یا وقتی نیست دلت میخواد پیشت باشه؟ به حرف دلت گوش کن.
– اصلا با این مسئله موافق نیستم.توی هر چیزی باشه حتی توی عشق بازهم عقل تصمیم
می گیره نه دل. اما راجع به سوالات، آره دوست دارم پیشم باشه. اما دلتنگی رو نمی
دونم.
پرستو سرش رو بین دستاش فرو برد:
– به من دل و مغز ربطی نداره. می خوام مطمئنت کنم که دوسش داری. وسایلتو جمع
کن و برای دوروز بیا خونه ما. بگو پرستو خانم می تونه مراقبم باشه. یا اصلا برای
تفریح. توکه نمیتونی کار کنی پس حداقل بیا پیش من. شده برای یه روز ، اصلا همین
فردا بیا.
– یه ذره نفس بگیر. پرستو یه ریز حرف میزنی.من نگران خودتم.
– هیجان زده ام خو…!

پرستو رفت. تصمیم گرفتم فردا برم خونشون. به نظر خودم این خیلی خوبه که من
عاشقش نشدم. عاشق یعنی دیوونه اما من فقط دوسش دارم که اونم مشخص نیست
کاملا.پس میتونم تا زمانی که عاشق نشدم عقلانی فکر کنم.
یه بار یه پسری که مدام مزاحمم می شد بهم گفت: تا حالا عاشق نشدی که حالمو بفهمی.
من دیوونتم. یعنی دست به هر کاری برای رسیدن بهت میزنم.
صدا ها تو مخم پیچید.پاک گیج شدم. در اتاقمو باز کردم. از اتاق اومدم بیرون و درو
بستم. به پشت سرم نگاه کردم. دره اتاق مهراد باز بود و داشت کتاب می خوند. چه
عجب، دره اتاق بازو ، مهراد مشغول کار. یاده کارش افتادم. سریع گفتم:
– مهراد…
لپ تاپ رو کنار گزاشت و از اتاق اومد بیرون. تقریبا می دوید.پشت هم می پرسید:
– چیه؟ چیزی شده؟ سرت؟
از طرز حرف زدنش من نفسم گرفت. نفس عمیقی کشیدم:
– نه. تو جلسه ای که می خواستی بری؟ اون چی شد؟ نتونستی بری مگه نه؟ خیلی مهم
بود. خودت گفتی.
لبخند زد. گفت: اون روز تو از پله ها پرت شدی پایین. داشت از سرت خون میومد. توقع
داشتی وقتی رسوندمت بیمارستان، از همون وَر برم سرِ جلسم؟
خواستم حرفی بزنم . که گفت:
– اگه ناراحتت می کنه.باید بگم که اونقدرام مهم نبود. زنگ زدم و موکول شد به دوروز دیگه

دست بردم پشت سرم و روی باند رو خاروندم.خواستم اذیتش کنم.گفتم:
– آها تازه یه چیزی ازون شب یادم اومد.
– چی؟چی یادت اومد؟
با ناراحتی گفتم:
– هیچی. فقط خواستم بگم که…
با چشمانی پر از سوال بهم خیره شد.نه ، مطمئن شدم که از اعترافش پشیمونه. گفتم:
– هیچی. ولش کن
ناراحت شدم. دلم می خواست بزنم تو سرش. بهم میگی دوستم داری و
بعدش از این که به یاد بیارم استرس میگری؟به همین راحتی می خوای بزنی زیرش؟
قیافه ای ظالم و حق به جانب به خودم گرفتم. رفتم پایین و با گوهر جون که داشت تی وی
نگاه میکرد صحبت کردم.خوب شد گوهرجونو داشتم که با بودن کنارش همه چی یادم بره. گفت:
– دخترم. توام پوسیدی این جا. فردا برو و پیش دوستت خوش بگذرون. این هفته هفته ی
خیلی بدی بوده. اما یادت باشه، وقتی برگشتیو حالت بهتر شد باید برام برقصی.نه
اصلا با هم می رقصیم.
سرم رو از روی مبل راحتی برداشتم :
– اِ مگه اون روز بهتون خوش نگذشت؟
– نه .خوش؟ حوصلم سر رفت. بعدشم مهراد هراسون زنگ زد گفت که تو بیمارستانی. چه خوشی؟
شونه هاشو مالش دادم.بعد دلداریش رفتم تو اتاقم. باید وسایلمو جمع می کردم.

ساعت 7و نیم صبح بود.همه وسیله هام آماده بود.گوشیو برداشتمو به پرستو زنگ
زدم.مجبور شدم دوبار زنگ بزنم.بلاخره جواب داد. انگار خواب بود :
– بله؟
– منم پرستو،تصمیممو گرفتم.باید بیامو جریانو بفهمم.
– به به.باشه.تو فعلا بخواب ساعت 10یا 10ونیم.بیا.ما فعلا خوابیم.!
– نمیشه.حالم خوب نیست.میام خونتون، تو حاضر شو که بریم پیاده یه دوری بزنیم.
پرستو آهی کشید و گفت:
– آنا بازم لجباز شدی.کِی میای؟
به زور خندیدم:
– همین الان دارم راه میفتم.خدافظ گلم
– باشه.خدافظ عجقم

تماس رو قطع کردم.
صدای مهراد رو پشت سرم شنیدم:
– جایی میری؟
نشستم روی مبل.همینو کم داشتم.سخت تر شد.گفتم:
– خونه پرستو!
– کی بر میگردی؟
به چشمهاش خیره شدم. توشون غم بود. یهو انگار حالتش عوض شد. دوباره شد همون مهراد مغرور و سنگ. جواب دادم:
– نمیدونم.. ولی بلاخره هرجا میرم باید برگردم اینجا
با صدایی که توش خستگی و عصبانیت موج میزد گفت:
– چون مجبوری ،هنوزم اینجایی؟
خودمم نمی دونستم.فقط نگاهش کردم. دستشو گذاشت رو کمرش:
– بیخیال.کی برمیگردی؟
– نمیدونم ولی بیشتر از دو روز نمیمونم.
– کیان میدونه؟
خندم گرفت:
– می فهمه.
سرشو تکون داد.انگار آخرین تیرش به سنگ خورد.یه دفعه با عصبانیت به طرف در شیشه ایه سالن رفت بازش کرد:
– خدافظ و مراقب خودت باش!
چرا یهو سیماش قاطی کرد؟ گفتم:
– یه کم دیگه میرم. نکنه می خوای بیرونم کنی؟ اینقدر دوست داری برم؟ چرا زود ترنگفتی که از اینجا…
– آناشید… دیگه این حرفو نزن.
با دستاش مو های سرشو گرفتو به طرف راه پله رفت.اگه بیشتر حرف می زدم ، حتما
موهاشو می کَند! بلند شدم و از خونه زدم بیرون.
آسمون ابری بود و به خاطر پنهون بودن خورشید زمین رنگی نداشت. انگار بیخودی همه چیز روشن بود.
بدون نور روشنی بخش و پر انرژی خورشید روز که معنی نداشت. به زحمت خودمو تا سر کوچه رسوندم
که ماشینی جلوی پام توقف کرد. مهراد سرشو آورد بیرون و گفت:
– بهت گفته بودم که هر جا میری و برمی گردی، من خودم می برمت و میارمت.
نفس عمیقی کشیدم. گفتم:
– هوا خیلی خوبه. میخوام یه کم قدم بزنم.

پیاده شد و در ماشینو کوبید به هم و گفت:
– سوار ماشین کیوان میشی اما این جا که…
طاقتم تموم شد. گفتم:
– بس کن، باشه؟
سوار ماشین شدم. تو کل راه حرفی رد و بدل نشد.فقط آهنگ مازیار فلاحی سوهان روحم بود.. نمیدونستم چم شده!
شبا مستم زبوی تو
خیالم خوب،ز روی تو
خرامون از خیال خود
گذر کردم،ز کوی تو
بازم بارون زده نم نم
دارم عاشق می شم کم کم
بزار دستاتو تو دستام
عزیز هر دم. عزیز هر دم
گ*ن*ا*ه من ، تویی جادو
نگاه من ، تویی هر سو
مرا از خواب خود بانو
تویی صیاد ، منم آهو
شبه تنهایی زارم
کسی هرگز نبود یارم
خرابه یاده تو بودم
تو مردی ، از نگات مردم
بازم بارون زده نم نم
دارم عاشق می شم کم کم
بزار دستاتو تو دستم
عزیز هر دم، عزیز هردم

بارون قشنگی شروع کرد به باریدن.رسیدیم. مهراد ساکت بود.نگاهش می گفت که نرو.
اما اصلا معلوم نبود ، که حسی یا احساسی هست یا نه؟ تازه آقا، اگه درخواستی
داری،باید به زبون بیاری.من خرم. من خنگم . نمی تونم از چشمات بخونم.
از ساکت بودنش حرصم گرفت.خداحافظی کردمو در ماشینو بستم. حتی منتظر نشد برم
توی خونه. گازشو گرفتو رفت. قبل از این که زنگ در رو بزنم،پرستو در رو باز کرد.
می دونست از منتظر بودن برای حاضر شدنش بدم میاد.
– چرا باند سرتو باز کردی؟
نگاهمو از گرفتم و رفتم تو پارکینگ :
– بود و نبودش فرقی نداشت. زیر شال خوب نمیشد
سرشو تکون داد و وسایلامو گذاشت توی پارکینگ. گفت:
– خب، حالا کجا بریم قدم بزنیم؟
– نمی دونم. یه جای خلوت. زیر بارون حالش بیشتره.
دستمو گرفتو توی کوچه آروم آروم قدم بر می داشتیم.همه چیو براش تعریف کردم.. گفت:
– آنا.دوستت داره. معلومه کلی حرف تو دلشه که می خواد بزنه اما غرورش اجازه نمیده.
– اگه دوستم داره باید غرورشو بزاره کنار.
– نمیشه آنا، تو از یه مرد می خوای غرورشو بشکنه؟
– مگه نمی گی عشق قدرتش بالاس؟
پرستو سرشو تکون داد :
– چرا.هست ولی در همون حد نابودتم می کنه.
– نمی دونم، پرستو. سرم درد می کنه. بریم از داروخونه یه مسکن بگیریم.
پرستو نفسشو پر از حرص داد بیرون.مشخص بود که می خواست راضیم کنه کوتاه بیام. اما نه. نمیشه.

روی تخت پرستو دراز کشیدمو پاهامو دراز کردم.پرستو چند بار سعی کرد سرمو گرم
کنه اما حوصله هیچ کاریو نداشتم. برام جوک گفت. از خاطرات خنده دار عشق و عاشقیش تعریف
کرد اما حالم بد تر شد. نمی دونستم دردم چیه.دلم میخواست داد بزنمو گریه کنم. آخرشم با
بالش زدم توسر پرستو و خودمو میون بالش پنهون کردم تا بلکه خوابم ببره.

با صدای آروم پرستو بیدار شدم. انگار داشت با تلفن صحبت می کرد:
– سلام گوهرخانم.ممنون.شما خوبین؟آقا مهراد خوبن؟
لعنتی،بازم اسمش تو گوشم پیچید.معلوم نبود دردم چیه.دوباره پرستو گفت:
– نه خوابه. از وقتی اومده، هیچ کاره مثبتی نکرده. نه مثل قبل می خنده ، نه عصبیه.فقط
یه اخم بزرگ رو صورتشه.یه دردی افتاده تو جونش
من کار مثبتی نکردم ابله؟ پرستو توی اتاق ،از این طرف به اون طرف میرفت.با حیرت گفت:
– راست میگین گوهرجون؟ واقعا؟ مهراد با شما هم دعوا داره؟میخواین آناشیدو بفرستم
بیاد پیش شما؟
مگه من کارت پستالم؟مهراد چش شده بود؟پرستو دوباره با همون حالت گفت:
– عشق؟ نمی دونم. ولی آقا مهراد اگه به آناشید حسی داره باید بیادو مثله یه مرد بگه!
ابروهام پرید بالا. پتو رو آوردم پایین تر.پرستو گفت:
– گوهرجون.به قول آناشید،اگه واقعا عشق باشه پس باید غرورشو بزاره زیر پاش.
ای پرستویه خنگ. گوهرجون نمیدونه ، من چه حسی دارم. مگه حسی دارم؟پرستو با گنگی گفت:
– آناشید؟ نه چیزی نمی دونه!
بعد با آسودگی گفت:
– میدونم دروغگوی ماهری نیستم.الانم اگه آناشید بفهمه بهتون گفتم. معلوم نیست چیکارم
می کنه.
….
– از حالش تازه فهمیدم که بدونه هم دیوانه میشن. یعنی آنا هم مهرادو دوست داره.
….
– نه! ما نباید کاری بکنیم. آنا گفت خودش قضیه رو حل می کنه.
….
– گوهر خانم. برای پسرتون می ترسین؟اینی که من دیدم جایی نمی خوابه که آب زیرش
بره. تازه، آنا هم عاشق شده. پس به مهراد آسیبی نمیزنه.
….
– چشم گوهرخانم. خوشحال شدم صداتونو شنیدم.
….
– نه هنوز بیدار نشده. دارم آروم حرف می زنم که بیدار نشه. وگرنه کلمو می خوره.
این آروم حرف زدنته پرستو؟خجالت بکش. پرستو گفت:
– امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشین.حتما چشم. کاری ندارین؟خداحافظتون
گوشیمو قطع کردو گذاشت رو میز.
پتو رو کنار زدمو گفتم:
– گوهرجون چی می گفت؟
شوک شد و با حالتی ترسیده گفت:
– بیدار شدی؟
با بی حوصلگی گفتم:
– جواب منو بده.
– هیچی. گفت که مهراد دیوانه شده وبه زمینو آسمون گیر میده. زندگیو به کام گوهر
جون و از همه بدتر خودش زهر کرده. هیچی نمی خوره، میگه خوشم نمیاد و میل
ندارم.با چند تا از دوستاش پشت تلفن دعوا افتاده و سه ساعته که تو اتاقشه و بیرون
نمیاد. کاملا مشخصه دردش چیه. به بیماری تو مبتلا شده. معلومه که بی اعصابه. مثله
تو!
و بعد خندید. بلند شدم تا بزنمش اما سرم گیج رفتو، افتادم روی تخت. پرستو با خونسردی
بهم آب قند داد. اگه مهراد بود الان چیکار میکرد؟ مثله پروانه دورم می چرخید.دلم
واسش تنگ شد.
ساعت دو نیمه شب بود.همه خواب بودن.پرستو کنار من روی زمین خواب بود. آروم بلند شدم و
رفتم کنار پنجره. بازش کردم. عجب هوایی بود. گوشیو برداشتم. گوهرجون پیام داده بود.
ساعت یک و خورده ای. بازش کردم:
– آنا دخترم. لطفا بیا خونه. نگرانه خودتو مهرادم. مهراد تو اتاقه و بیرون نمیاد.
نگرانی تو وجودم چرخید.شماره مهراد رو گرفتم. چند تا بوق خورد که گوشیم زنگ
خورد. دیدم مهراده. چه جالب داشتم بهش زنگ میزدم. با خنده گوشیو برداشتم:
– الو. مهراد خوبی؟
– سلام. تو خوبی؟ حالت خوبه؟
– مرسی. اتفاقا داشتم بهت زنگ میزدم که خودت زنگ زدی.
ساکت شد. یهو با انرژی گفت:
– راست می گی؟
– آره. اگه یکم دیر تر زنگ می زدی من زنگ میزدمو از غرورت کم نمی شد.
صداش ناراحت شد:
– این چه حرفیه؟ منظورم این نبود. اونم میریزم به پات!
ساکت شدم. این مهراد بود؟ معلوم نبود چه بلایی سرش اومده. گفت:
– آنا خوبی؟ اونجا راحتی؟ می خوای بیام دنبالت؟
– خوابم نمی بره. نمی دونم چم شده!
– منم همین. فکر هام نمیزاره بخوابم.
با شیطنت گفتم:
– به چی فکر می کنی؟
– نمی دونم. شاید به تو.
بدنم سفت شد. به قول مهرآسا که غم دوری چه می کند. گفتم:
– مهراد.جای خودم بهتر خوابم میبره…
پرید سر حرفم:
– می خوای بیام دنبالت؟
با خنده گفتم:
– اهوم.
با خوشحالی گفت:
– باشه. باشه. الان خیلی سریع میام. آدرسو برام اس کن. الان نشستم تو ماشین.
صدای خندم بلند شد.اولین خنده روز.گفتم:
– اوکی. خدا خیرت بده.برای بار اول تو امروز خندیدم.
– واقعا؟ تو هم روز سختی داشتی؟
– آره. داری میای؟
– آره آره. خدافظ خانوم.
گوشیو قطع کردم.آدرسو فرستادم. گوهرجون بازم بهم پیام داد . بازش کردم. نوشته بود:
– آنا کجایی؟ پسرم با عجله ماشینو گرفت و داره از خونه میره بیرون.
خندیدم. بهش گفتم نگران نباشه. وسایلمو برداشتم. گونه پرستو رو بوسیدم و روی آینه
اتاقش نوشتم : پرستو من خوابم نبرد ، با مهراد رفتم خونه ! خدافظ گلم.
و شکلک خنده کشیدم. خیلی آروم از بین پذیرایشون گذشتمو در رو بستم.
از پله ها رفتم پایینو در پارکینگو باز کردم.

ماشینش جلوی در پارک بود.اما خودش نبود. این طرف و اون طرفو نگاه کردم.اما نبود.
با خودم گفتم ، شاید ماشین یکی دیگه است و هنوز نیومده.
داشتم برمیگشتم سمت در که صدایی شنیدم:
– برو تو ماشین دیگه!
چشمامو درشت کردمو برگشتم:
– مهراد تویی؟
که با گل های رز قرمز و سفید روبه رو شدم.
مهراد گفت:
– این طوری نگاهم نکن.این گلا رو برات از همینجا چیدم
– چه گلای قشنگی ان. متشکرم.
قبل از این که حرفی بزنه گفتم:
– قابلی نداشت.
و مهراد گفت:
– خب حواسم نبود.!
و زد زیر خنده.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.گفت:
– توی راه گلفروشی باز نبود…
– همینا قشنگ ترن.
– چرا؟
مرموزانه ساکت شدم.مهراد آروم می رفت.انگار نمی خواست مسیر تموم بشه. منم همینو
می خواستم.
گفت:
– سرت خوبه؟
– آره. راضیم ازش.خوب داره کار می کنه.
بعد با دوتا از انگشتام زدم به کلّم.خندیدو گفت:
– نکن.بازم خون میادا!
– نه بابا. بند اومده.
دوباره سکوت.مهراد خیلی جدی گفت:
– اون شبی که از بالای پله ها افتادی، هیچ وقت بهت نگفتم که چه اتفاقی افتاد.
با نگاهی پراز سوال بهش خیره شدم.عجب هفت خطی بودم من.
چند لحظه ای تو چشمم خیره شد و گفت:
– تا این خبرو شنیدی. کنترلتو از دست دادی و عقب و عقب تر رفتی. تا به خودم اومدم
تا بیامو بگیرمت از اون بالا افتادی و پونزده یا بیست پله رو..
دستاشو محکم رو فرمون کوبید: خودمو رسوندم پیشت اما دیدم از سرت داره خون
میاد.توی اون لحظه چشمام تیره شد. نمی دونستم باید چیکار کنم.که صرعت هم پیش اومد
و دست ها و پاهات شروع کرد به لرزیدن. تشنجت تو اون وضعیت خیلی بد بود.بی اراده تکون می خوردی،
از دهنت کف میومد بیرون و من نمی دونستم باید چیکار کنم. انگار دنیا روسرم خراب شده بود.
مهراد ماشینو یه گوشه پارک کردو باخودش آروم آروم می گفت:
– نمی دونستم باید چیکار کنم. ترسیدم… ترسیدم….
دلم وا رفت.آب شدم.دستمو بردم جلو و گفتم:
– تقصیر تو نبود. می دونم که هر کاری تونستی کردی. خودتو آزار نده.
اما هر کاری کردم نتونستم دستمو جلو تر ببرمو شونه اشو نوازش کنم. دستمو کشیدم
عقب. دوباره گفت:
– ترسیده بودم که از دستم بری و من نتونم حرفمو بهت بزنم. اما وقتی بهوش اومدی
ترسیدم از دستم دلخور باشی که چرا کارهایی که می تونستم انجام بدم برای این که
صرعت تموم بشه رو انجام ندادم…. آخه من همه کمک های اولیه رو بلد بودم و
تشنج رو تازه یاد گرفته بودم. اما ترسیدم و بردمت بیمارستان. الان بهت می گم که
عاشقتم آنا.
خشک شدم. انتظارشو داشتم اما اینجوری نه! دوباره گفت:
– من دوستت دارم. بدون تو نمی تونم.
منم همین طور بودم. به خودم فشار آوردم. من باید چی بگم؟ کارمو راحت کردو گفت:
– آنا.اگه دوستم نداری بگو.هر کاری می خوای بکن اما نرو. بهم اجازه بده که بتونم
عشقمو بهت ثابت کنم. بتونم عاشقت کنم. حق داری که …
حرفشو قطع کردمو بی وقفه گفتم:
– منم دوستت دارم.
نگاهش چرخید سمتم . منم نگاهش کردم.هر دو تو شوک بودیم. مخصوصا من که اینقدر راحت
و سریع به عشقم اعتراف کردم. این من بودم؟ نکنه پرستو بهم قرص داده؟ یک دفعه بلند گفت:
– خدایا. جوابمو دادی. دعاهامو شنیدی. خدایا ممنونتم. شکرت . دوستم داره!
بعد خندید.بلند بلند خندید.
به جاده پیش رومون نگاه میکرد و تو فکر بودم که گفت:
– گشنت نیست؟
به شکمم نگاه کردم. برای شام هیچی نخوردم. در واقع خواب بودم. گفتم:
– نه. حالم خوب نبود. خواب بودم.
اخماش در هم رفت . اما اخمش شیرین بود. گفت:
– منم. پس کجا بریم غذا بخوریم؟
یکی از ابرو هامو دادم بالا و گفتم:
– الان؟
– آره. چرا که نه؟ بریم رستوران؟ یا بریم کباب بخوریم؟
– بریم کباب بخوریم.
– چشم.
جلوی یه باغ پیاده شدیم. رفتیم تو و به تخت ها رسیدیم.باغ سرسبز و خوشگلی بود.
آلاچیق و تخت های سنتی داشت. مهراد سفارش داد و کباب رو
آوردن.به هم لبخند میزدیم و مشغول خوردن از اون کباب خوشمزه بودیم.
گفتم:
– از کِی عاشقم شدی؟
سرشو که پایین بود آورد بالا و گفت:
– از همون ماهه اول. عاشق بی پروایی و شیطنت هات شدم. عاشق ساده گیت.
مکث کرد. مشتاق گوش می کردم.تو صورتم خیره شد.ادامه داد :
– باورم نمیشد که اسم این حالت عشقه
گفتم:
– سادگی؟
– یعنی مثله دخترای دیگه نبودی.همونایی که همه جاشون عمله زیباییه و برای یک
توجه خودشونو می کشن.لجبازی و غرورت منو جذب می کرد.
– تصمیم گرفتم اذیتش کنم. پس گفتم:
– تا حالا خیلیا گفتن دوستم دارن اما به خاطر اینا نبود.
اخماش رفت تو هم. گفت:
– پس به خاطر چی بود؟
شونه هامو انداختم بالا:
– نمی دونم. چشم ها؟ زیبایی؟ یا شایدم اندام. توجه نمی کردم واسه همین درست یادم
نمیاد.
قاشق رو پرت کرد تو دیس کباب :
– غلط کردن. کیا گفتن دوستت دارن و سعی کردن بهت نزدیک بشن؟
– نمی دونم. خیلیا.گفتم که یادم نمیاد.
– کیوان؟ پسرای دانشگاه؟ جوابه منو بده.
خندم گرفت.نگاهش عوض شد و گفت:
– منو سرکار میزاری آره؟ نشونت میدم.
لقمه ای گذاشتم تو دهنم و گفتم:
– دفعه ی قبل هم همینو گفتی!جریانه دیدار بامیه و سلام رسوندن قیمه رو می گم.
با خنده گفت:
– قیمه خیلی خوشمزه بود. خواستم اذیتت کنم اما گفتم شاید دیگه غذا درست نکنی.یعنی
جرئت نکردم.
خنده های شیطانیم بلند شد.این مهراد با اون مهراد مغرور خیلی فرق میکرد.

دستشو برد جلو و ضبط رو روشن کرد. چند تا آهنگو رد کرد و یکیو گذاشت باشه. گمون کنم بازم مازیار فلاحی بود:

تو سراپا احساسی
تو خوده عطره یاسی
اگه تو با من باشی
زندگیمو می سازی
دسته تو توی دستم
عشقه تو توی قلبم
من هنوزم عاشقت
بودمو بازم هستم
دوست دارم، دوست دارم
دوست دارم ، و بیقرارم
خوشبختیمو، با تو می خوام
باتو آرومه روز گارم
تو سراپا آرامش
من پر از حرفو خواهش
من این خوشبختی رو
فقط با تو می خوامش
تو شبیه رویامی
تو تموم دنیامی
حس خوبه بارونی
که تو قلبم می مونی.
دوست دارم،دوست دارم
دوست دارم، و بیقرارم.
خوشبختیمو باتو دارم
باتو آرومه روزگارم

در شیشه ای سالن رو باز کردم و پریدم توی سالن. چراغا خاموش بود. رفتم طبقه بالا.
از دور چراغ اتاق گوهر جونو روشن دیدم. در زدمو دیدم بیداره. دره اتاقو باز کردم. با تعجب و شگفتی نگاهم کرد.
سلام کردمو رفتم تو بغلش. با دلخوری گفت:
– آنا، نمی دونستم اگه بری اینقدر خونه سوت و کور میشه. مهراد دیوونه میشه و من
غمباد می گیرم.مهراد غذا نمی خوره و من حوصلم سر میره. راستی غذا خوردی؟
– آره گوهرجون. با مهراد رفتیم یه چیزی خوردیم.
نفس راحتی کشید و گفت:
– مهراد هم از صبح چیزی نخورد. با خودش لج داشت. امروز یه چیزی فهمیدم.!
تو دلم گفتم امروز همه ما یه چیزایی فهمیدیم.گوهر جون ادامه داد:
– فهمیدم مهراد دوستت داره. اما تورو مطمئن نیستم. راستشو بگو.
و منتظر نگام کرد.چشمامو بین زمین و آسمون چرخوندم و گفتم:
– راستش منم دوستش دارم.
چشماش از خوشحالی گرد شد و لبخند زد. گفت:
– خب پس عروسم تویی.
خندم گرفت. گفت:
– حالا مهراد بهت گفته؟ بعید می دونم بگه. باید صبر داشته باشی.
بازم خندیدم. گفتم:
– اون گفته. منم بهش گفتم دوستش دارم.
– واقعا؟ خب حالا کجاس؟
– توی خونه.
دوباره محکم تر بغلم کرد. خندید و گفت:
– دخترم برو بخواب. هرچی شد باید برام تعریف کنیا! من باید بدونم پسرم داره چه
غلطی می کنه.جدیدا یه تغییراتی کرده.
شب بخیر گفتمو رفتم که بخوابم.

مهراد توجهش به من بود. منو میبرد دانشگاهو بر می گردوند و توی درسا کمکم می
کرد.توی مدتی که گذشت همه چیو برای پرستو تعریف کردم و اون گفت:
– باید به کیان بگی.
و همین شد یه معضل. دست کیان هنوز تو گچ بود و پاش خوب شده بود. کتابم رو گذاشتم رو تخت
و گوشیو برداشتمو شماره کیانو گرفتم.با چند بوق برداشت:
– سلام. آنا چه عجب!خبری از داداشت…
بی حوصله گفتم:
– سلام، کیان.خوبی؟ میتونیم همو ببینیم؟
کیان ساکت شد و گفت:
– چیزی شده؟
– نه خوبه.نگران نشو.باید باهات حرف بزنم.
بعد خندیدم تا نگران نشه.نفس راحتی کشید و گفت:
– باشه. اتفاقا منم باید باهات حرف بزنم. پارکه جلوی باشگاه خوبه؟
تعجب کردم. کیان با من چیکار داشت؟ گفتم:
– کیان تو هنوز اونجا کار می کنی؟
– آره. کار که نه.نظارت می کنم. آخه با دسته شکسته چی کار می تونم بکنم؟
این بار من نفس راحتی کشیدم.گفتم باشه و قبول کردم.ساعت پنج که مهراد خونه نبود از
خونه باغ اومدم بیرون و یه راست رفتم جلوی باشگاه.به گوشی کیان زنگ زدمو چند
دقیقه بعد جلوی در بود. با خنده گفتم:
– به به!داداش پر مشغله.چی میخوای بهم بگی؟
کیان لباسشو صاف کردو گفت:
– فعلا صبر کن .

دستشو گرفتم و روی صندلی نشستیم. یه کم از بدهی ها حرف زدیمو بحث به حرفه کیان
کشیده شد.گفت:
– تو هم می خواستی یه چیزی بگی. اول تو بگو.
من که حسابی کنجکاو شده بودم گفتم:
– نه تو بگو ..
مکث کرد. از فضولی داشتم میمردم. تکرار کردم :
– بگو بگو بگو
لبخند زد.سرشو خاروند و گفت:
– ببین آناشید، می دونم به خونه گوهر خانم عادت کردی ولی فکر کنم اون طلبکاره
خسته شده. این همه وقت کافیه. مامان دل تنگته.نگرانتم هست. می تونی بیای
خونه.راستی هنوزم اون جا کار می کنی؟
از ناراحتی شوک شده بودم.سریع گفتم:
– آره کار می کنم. حقوقم رو هم می گیرم.
– چه خانواده خوبی.کی میای؟
– مطمئنی بیخیال شدن؟ من می ترسم!
کیان خندیدو اون دستشو که سالم بود زد به شونه ام :
– آناشید.اولین روز می گفتی من نمی ترسم و نمی تونن هیچ غلطی بکنن اما الان می
گی می ترسی؟ عجب آدمی هستیا!
با ناراحتی مشتی خوابوندم تو شونه اش و گفت:
– آخ خـــــدا
تند گفتم:
– آی ببخشید یادم نبود دستت تو گچه.
سرشو انداخت زیر و خندید. منو بگو ترسیدم.دوباره زدمش . گفت:
– دیگه منو اینجوری بی آزار نمیبینی! دفعه بعد من میزنمت
خنده ی مسخره ای تحویلش دادمو گفتم:
– آره جونه عمت. ; ماه پیش هم همینو گفتی.
انگشت اشاره اشو آورد بالا :
– آهای بی تربیت. راجع به عمه ام درست صحبت کن. خیلی دوسش دارم.
مستانه خندیدم :
– اوه اصلا یادم نبود. راستی چند وقته نمی بینیمشون؟
بااندوه گفت:
– بعد از رفتن بابا…
و با انگشت مشغول حساب شد.برای اینکه ازین فاز بیاد بیرون گفتم:
– ولش کن. انگشت می خوای بهت قرض بدم.
– بی مزه. چی میخوای بهم بگی؟
مکث کوتاهی کردم:
– کیان یه چیزی بگم درکم می کنی؟
یه نگاه مسخره بهم انداخت. گفت:
– از کجا می دونی درکت نمی کنم. من می دونم تو کار یا تصمیم اشتباهی نمیگیری.خب بگو…
تو چشماش زل زدم. از کجا و چجوری میگفتم ؟ گفت:
– آنا… بگو دیگه. اینقدرم اینجوری نگاه نکن.حس می کنم چشمت داره می زنه بیرون.
بی وقفه گفتم:
– تقصیر چشم خودته که اینجوری می بینی! چشم من ذاتی اینجوریه.
صورتشو بهم نزدیک کرد:
– به من اینو می گی؟
سرمو رو به آسمون بلند کردم و آه بلندی کشیدم.دوباره گفت:
– ببینم آنا!نکنه گرفتار عشق شدی؟
و بعد زد به پشتم و زد زیر خنده.غش غش می خندید.بار اول بود که از خنده ی کیان
خندم نمی گرفت. راست می گفت ، این درد مثله خوره افتاده بود تو جونم. هیچوقت
دوست نداشتم به هیچ کس اینقدر وابسته بشم. کیان ساکت شد و حتما داشت به سکوتم فکر
می کرد.دوباره صورتشو آورد جلو صورتم. با نگرانی گفت:
– نکنه واقعا عاشق شدی؟

سرمو تند تند پشت هم تکون دادم و معصومانه نگاهش کردم. به تنها کسی که اینجوری
نگاه می کردم کیان بود.زد به سرش و گفت:
– آنا فکر می کنی من عشقو درک نمی کنم؟
با چشم گشاد شده نگاش کردم. چی داشت میگفت؟ گفتم :
– کیان تو عاشق شدی؟
سرشو انداخت زیر. گفت:
– آره… شیش یا هفت ساله پیش. نمی دونستم باید چیکار کنم. گرفتار شده بودم. من ساده
بودمو عشق اولم بود اما دختره ازون هفت خطا بود.
مشتمو گرد کردم و زدم تو شونه اش گفتم:
– چطور من نفهمیدم؟خیلی خـــــــری!
به دوردست خیره زده بود :
– خدارو شکر که تونستم فراموشش کنم.تونستم بلا هایی که سرم آورده رو از خاطرم
ببرم.اما هنوزم اسمش، قیافش، روحیش… همش تو ذهنم هست. عشقش تو عقلم نقش
بسته.
دستمو گذاشتم روی شونه اش و نوازشش کردم:
– الهی قربونت برم داداشی.چرا من تا حالا نفهمیدم؟ باید برم زیر ماشین
و محکم زدم به کلّم.دستمو گرفتو آورد پایین . با صدای بمی گفت:
– منو ول کن. بگو ببینم، کی خودشو لایق تو و مهرت دونسته؟
با خجالت نگاش کردم. گفت:
– ندیده بودم خجالت بکشی…
حالتمو عوض کردمو مغرورانه گفتم:
– کش نمی اومد که بکشم. آخه جنس پارچش کشی نیست.
و همزمان دستامو به دو طرف کشیدم. خندیدو گفت:
– کشتی منو.. بگو دیگه.
– منو خیلی دوست داره ، اینو باور دارم و می دونم اما می خوام مدت زمان بیشتری
بگذره.
وقتی سکوتشو دیدم.حدس زدم که سوال تو ذهنش چیه. گفتم:
– منم دوستش دارم.
– منظورم این نبود… بگو کیه؟ من می شناسم؟ پسرای دانشگاهن؟
بی پرده گفتم:
– مهراد
حیرت کرد.نفسمو با سروصدا بیرون دادم.همون طور متعجب گفت:
– چند وقته؟
– چند هفته ای می شه.
– یعنی عاشق کسی شدی که داری به طور موقت تو خونش زندگی میکنی؟
برگشتمو با تعجب بهش خیره شدم:
– کیان. می گم دوسش دارم. فقط زمان می خوام که بشناسمش.
– ببین اینارو من باید با چشمام ببینم که بفهمم واقعا دوستت داره یا نه. این که می خوای
بمونیو بشناسیش به من ربطی نداره. ولی اگه فهمیدم دوستت داره باید یه غلطی
بکنه.تمام عمر که نمیشه دوست موند. تو داری تو خونه اش زندگی میکنی
ساکت شد و چشم ازم گرفت.انگار ناراحت بود. سرمو کج کردم:
– یعنی داری منو دستی دستی میدی برم؟ منو می اندازی بهش؟
کیان که عصبی شده بود گفت:
– دهنتو ببند آنا. من این حرفو نزدم. همش اگه است. اگه واقعا دوستت داشت. منو بفهم
آنا ، من داداشتم. هرچی هم که ازت دورم!
خیلی عادی نگاهش کردمو سرمو تکون دادمو پاشدمو از صندلی دور شدم. کیان بلند
گفت:
– کجا؟
بدون این که پشتو نگاه کنم گفتم:
– خونه. یعنی همون محله کار.
کیان بلند شده بود و داشت دنبالم میومد. چند قدمی از من عقب تر بود گفت:
– محله کار یا محله….
خون به مغزم نرسید. قبل از کامل کردن حرفش برگشتمو رو به روش با عصبانیت گفتم:
– محله چیـــــــی؟ هان؟ چی می خواستی بگی؟

رمان آناشید

یک نظر بگذارید

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

9,547 Spam Comments Blocked so far by Spam Free Wordpress